- غیییژژژژژ
چراغشو روشن کنــ .... نه ... نه مثل اینکه برقم نداره ...
همه اینا به کنار ...
همسایه هام بیشترشون جمع کردن رفتن ...
این یعنی خراب آباد ...
خوبم میدونم !
اما ...
نمیخوام برم دنبالش !
نمیخوامممممممم !
باید فراموش کنی !
ذهنم هر دری میره ... اما بیشتر دری وری میگه !
هیچی سر جاش نیست !
هیچی !
انگار کلمات را از یاد برده باشم و افعال را هم ایضا ...
غریبی میکنند با حس تازه ام ... حس تازگی ...
حسی که هوایی تازه شده در این خفگان روزهایی که میگذرند ... گاهی هم ما را میگذرانند ...
از لبه ی تیغ تیز سرنوشت ...
با این وجود ...
ذهنم ... این روزها کند تر از قبل میتپد ...
پیر تر از قبل ... و محتاج تر به آرامش ...و تعلقات زندگی ...
شاید این بهتر باشد ...
هست ... !
حداقل هر روز عصر که میشود یکبار یادم می افتد ...
که زندگی هم زیباست ... و لبخندی لایقش ...
همیشه همینگونه بوده ...
اما حس میکنم لبخند این روزهایم بهتر رنده میکند دلواپسی ها را ...
که برایش مدیون او هستم ... و حضورش ...
همه ی اینها خوبند ...
با اینکه ...
دیگر نمینویسم ...
راستش را بخواهید نمیخواهم ...
حتی حال و هوای کتاب خواندن را هم چال کردم گوشه ای دور از روزمره هایم ...
در کل ... فقط خواستم بگویم ... نیستم و این نبودن دلیل خوب بودن است ...
گاهی باید کمرنگ شد ...
تا هارمونی زندگیت به هم نخورد ...
گاهی باید ساده گرفت همه چیز را ... پافشاری زیاد هم خوب نیست ...
حالا هم ...
اصراری نیست ... جز بر دوام لبخندتان ... و میخ کردن تصویر شادی ها بر دیوار اتاق دلتان ...
